روزگار خوش مجردیٍ با امکانات! در حال اتمام است. پدر و مادر و سایر درجه اول ها در سفر دور و دور از دسترسی هستند و من یک الف بچه برادرم مانده ایم که با این همه خوشی چه کنیم. وعده های غذایی را منزل اقوام و سایر اوقات با اراذل دوست و فامیل در منزل ما ... خدا سایه پدر و ماشینش را کماکان مستدام بدارد.

شب یلدا در منزل عمو دور هم خوش گذشت. بساط فال حافظ  یک سفره پر از خوراکی که حسابی جانمی جان بود و خیلی چیزهایی دیگر برپا بود. اما یک جورای مخصوصی حالم گرفته بود که دلیلش را هم نمیدانم و ممکن بود در اواخر شب و در تنهایی منزل سنگ سراچه دل را به الماس آب دیده سیقل دهم که خدا رحم کرد. هر چه هست به حافظ و یلداهای دوست داشتنی گذشته ربط داشت و خجالت از اینکه بعد از این همه مدت دست به دیوان حافظ می بردم و سرزنش که چرا روزمرگی باعث شده تا اینقدر از علایقی که زمانی ساعات ها وقتم را صرفش میکردم و به اندازه یک دنیا خاطره برایم ساخته دور افتادم.

در ضمن وبلاگ دوساله هم یک خوبی های دارد مثلا میتوانی بروی ببینی سال قبل چه نوشتی و چه کارهایی کردی....

الغرض پیشنهاد ری را را هم اجابت کرده و فال عجیب و غریبی را که برای یک نیت مبهم آمد بدین ترتیب به سمع و عمل شما می رسد. راستش خودم فال همه را تفسیر کردم ولی اندر احوالات فال خود، خر اندر گل مانده ام...

در نظر بازی ما بی خبران حيرانند / من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی / عشق داند که در اين دايره سرگردانند
جلوه گاه رخ او ديدهء من تنها نيست / ماه و خورشيد همين آيينه می گردانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا / ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم / آه اگر خرقهء پشمين یه گرو نستانند
وصل خورشيد به شب پره اعمی نرسد / که در آن آينه صاحب نظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ / عشق بازان چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد کار / ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر بنزهتگه ارواح برند بوی تو باد / عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد / ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان / بعد از اين خرقهء صوفی به گرو نستانند