ماجرای لنگه کفش و یک مطلب وارداتی
وقتی اولین بار تصویر پرتاب لنگه کفس از تلوزیون را دیدم بعنوان یک انسان وبه دورازاین که چه کسی کفش پرتاب کرده وبرای چه فردی پرت شده به هردلیلی؛ بسیارمتاثر شدم که چرا وقتی خداوند زبان بیان وگفتوگو را برای حل مشکلات به ما داده باید اینگونه رفتار کنیم؟ در همان لحظه ناخوداگاه خاطره ای برایم تداعی شد که بر میگرد به اواخر ریاست جمهوری آقای خاتمی قبل از انتخابات ؛همایشی بود که هم ریس جمهور وهم شهرار وقت تهران آقای احمدی نژاد حضور داشتند خاتمی با تاخیر آمد وقبل ازشروع سخنرانی ضمن معزرت خواهی بابت تاخیر مثل سایر شهروندان تهرانی ترافیک را بهانه کرد و از شهردار خواست تا فکروکاری جهت حل آن انجام دهد .
احمدی نژاد هم سخرانی داشت در
آغاز صحبت هایش با لحنی کاملا" کوچه بازاری گفت چه عجب آقای ریس جمهور پس
از 8سال به فکر ترافیک تهران افتادند اگر از مسیر ویژه مسئولین می آمدید
در ترافیک نمی ماندید. البته اخبار20:30 با آب وتاب هردوسخن را پخش کرد.
چهره
بوش پس از پرتاب کفش خبرنگار به طرفش و چهره خاتمی پس از آن حرف احمدی
نژاد کاملا" در ذهنم نقش بسته وبارها خود را جای این دو گزاشتم و تصور کرد
که در آن لحظه به چی فکر کردند وچه از سرشان گذشته.
شاید عموما" فکر
کنید که خاتمی نارحت شده و در دل گفته چون اواخر دوره کاریم است طبیعی است
یکی از عوامل اجرایی دولتم اینگونه دور از ادب حرف بزند.
اما من
مطمئنم خاتمی در دل خندید و راضی بود به نتیجه کار خویش که اگر هیچ نکرده
حداقل دستاورد8 ساله حکومتش این بوده که خط قرمز را ازمقام ریس جمهوری
برداشته وآزادانه می توان ریس جمهوررا نقد کرد هرچند اگر غیر منصفانه وتند
باشد.
اما در مورد بوش شاید اکثرا"فکر کنید که در دل گفته آزادی ودموکراسی هم لیاقت می خواهد و این عرب وحشی همان صدام لایقش بود.
اما
من مطمئنم بوش نیز در دل خندیده وگفته تاریخ آینده امریکا از او بعنوان
قهرمان یاد خواهد کرد که برای حفظ منافع کشورش وبدست آوردن قدرت وثروت
بیشتر برای ملت وکشورش حاظر به تحمل لنگه کفش نیز بوده است.