کجایند کفن پوشان

1)      بسیار خوشحال شدم که دولت میهمان نواز ایران اینچنین از رئیس جمهور یک کشور دوست و برادر استقبال میکند.حقا که حق مطلب را در مورد یکی از مهمترین کشورهای جهان که نفوذ انکار ناپذیری بر آرای جهانی دارد ادا شد و دولت "قمر" از تهران راضی خارج شد.حالا این "قمر" 600 هزار نفر جمعیت دارد و یه چند تا نقطه بالای ماداگاسکار در نقشه مشخص است و تا حالا نامش به گوش کسی نخورده اصلا مهم نیست.مهم این است که در نبود روسای کشورهای دیگر،هر رئیس جمهوری که آمد باید روی سرمان بگذاریمش.

2)      اصولگرایی و فساد اخلاقی؟ باورتان میشود؟ این پاک مردان روزگار و پستوی اتاق  با نامحرم خلوت کردن؟ حقا که با شریعتمداری موافقم که گفته اینها دسیسه غرب برای ناآرام کردن مملکت است.حراست دانشگاه کرمانشاه،دو نماینده اصولگرای مجلس تا دندان اصولگرای هفتم،فرمانده نیروی انتظامی،مسئولی در دانشگاه سهند تبریز،معاون دانشجویی دانشگاه زنجان همه در حین ویا بعد از انجام عمل منافی عفت دستگیر شدند و کلی های دیگر هم دستگیر نشده اند. کجایند کفن پوشان قم و دیگر مدافعان دین

یعنی باور کنم اینها که احتمالا کلی درجمع های مختلف و نزد مردم سجاده آب کشیده اند در خفا آن کار دیگر کرده اند.دولت اصولگرا همین رسوایی های اخلاقی را کم داشت نشان دهد نه تنها برای معیشت و دنیای مردم کاری نکرد که نماینده خوبی برای ترویج دینداری نبود...

3)      سولانا به ایران آمد و به جای برگزاری کنفرانس مطبوعاتی در وزارت خارجه یا هرجای دیگری که دولتی باشد به سفارت آلمان رفت تا با خبرنگاران گفتگو کند و دو خانم بی حجاب و احتمالا از خدا بی خبر ،در اطرافش بودند و برای انگار نه انگار به مملکتی اسلامی دعوت شده است.کجایند کفن پوشان قم و دیگر مدافعان دین.

اما سفر سولانا دستاوردی نداشت و انگلیس و آمریکا تصمیم گرفتند بانک ملی را تحریم کنند.مواضع اروپا به آمریکا بسیار نزدیک شده و این یعنی نتیجه سیاست خارجی دولت ...به شدت باید نگران بود.

4)      در کوچه و خیابان همه از سختی ایام به شدت در ناله هستند اما احمدی نژاد باز هم جماعتی ناجوانمرد را مسبب مشکلات اقتصادی میداند.تورم این ماه هم نسبت به ماه قبل افزایش داشته و سیاستهای مسخره دولت در حوزه اقتصاد ادامه دارد و بیشتر همه را با خود جاهای نامعلوم می کشد.خوشحال بودن مخالفان و منتقدان دولت از اشتباه احمدی نژاد کلاه بر سرخود گذاشتن است و باید دست به دعا برد که دست از این کارها بردارد چراکه دودش به چشم ما می رود وگرنه آنها که ... کجایند کفن پوشان که راه بیفتند و داد بستانند.

تبریز شهری نوستالوژیک...

6 ماهی بود به تبریز نرفته بودم که این وقفه شش ماهه به خاطر پدرم که باید به نزد دکتر میرفت تمام شد و شنبه را در آنجا بودم.تبریز مانند 4 سالی که دانشجو بودم دیگر شهری ساده که به بودن در آن عادت کرده ام نیست و رابطه ای احساسی با آن پیدا کرده ام تبدیل به نوستالوژی برایم شده است.به این تغییر نگرش زمانی پی بردم که برای لحظاتی در چهار شهناز قدم می زدم و دیدیم همه چیز آنجا خاطره انگیز شده و مرا به یاد روزهای خوبی می اندازد که با دوستان عزیز تبریزیم در آنجا طی میکردم.یا کمی آنطرف تر بازار و خیابان تربیت و آبگوشت فروشی حاج عباس که هرکاری کردم پدر نگذاشت بروم یک آبگوشت دپش بخورم.

اگرچه دیگر حوصله زندگی دانشجویی و خانه های د انشجویی را ندارم اما بودن در تبریز دلتنگی عجیبی در من به وجود آورد بسیار دوست داشتم مسیرهای مورد علاقه ام  را که اوقات تنهایی در آنجاها قدم میزنم را دوباره به تنهایی بروم ،مسیر دانشگاه تا راهنمایی و راهنمایی تا شاهگلی را که میسر نشد.یا روزهای افتادم  که تازه ترکی حرف زدن را یاد میگرفتم و سوتی هایی که می دادم .منزل محقر صالحی با دوستان با صفای که آنجا داشتم "کاک بها،عرفان و رزگار" که چه شیطنت ها که نمی کردیم.خانه دیگرمان در گلباد و روزگار خوش هم خانه شدن با آرمان،هه ژیر و داش غلام و البته دوستانی که خانه آن روزهایمان بدون آنها سوت و کور بود خصوصا سعید این یار همشگی که مدتی است ازش بی خبرم یا آیدین با آن صدای زیبایش .انتخابات ریاست جمهوری و اوقات ستاد معین با حمید ،مسعود،بهزاد،ایمان،امید، ممد، حامد، خانم خیرخواه،تورج و... و دوستی پایدارمان بعد از آن ایام که بیشتر از همه برای من خیر و برکت داشت .یاد سفرهای گروهی به تهران برای شرکت در جلسات و یا دیدار با گنجی چند روز بعد از آزاد شدنش و جلسات خود مشارکت در تبریز که بسیار هم پرتنش بود،یاد شبهای یک شنبه و فوتبال پر حرص و جوش بخیر.شبهای پنج شنبه در ولی عصر و چند شب در میان باغلرباغی که با امید و محمد که مثل ندید بدید ها با ماشین محمد شهر را میگشتیم و قلیان و صفا را میهمان همدیگر بودیم و البته آخر شب با شجریان در مسیر خانه و تا دم صبح درخانه هم "رک و حکم" بازی کردن  .وا قعا چه لذتی میبردم از همنشینی با این دوستان !

شنبه که فرصتی شد تا تنهایی قدم بزنم تمام این خاطرات خوش را به یاد میآوردم و گاهی بی اختیار می خندیدم که باعث میشد رهگزران نیشخندی  نثارم کنند.تبریز را به واسطه همین دوستان عزیز دوست میدارم که هنوز لطفشان شامل حال من است و البته شهریار.

خلاصه کلی سرحال آمدم اگرچه فرصتی برای دیدار دوستانم فراهم نشد اما از همین جا روی ماه همه آنها را می بوسم... این طور که پیدا است باید همین روزها دوباره برگردم و تمام آن خاطرات را زنده کنم و شاید بنویسم...

مطلب را که تمام کردم یادم افتاد که این دوستانی که ذکرشان رفت امانتی های از جمله کتاب و عکس و سی دی و... پیش من دارند که قرار بود ماهها قبل به دستشان برسانم.چشم به زودی خواهم فرستاد یا خواهم آورد.

در قروه...

صبح روز پنج شنبه راهی همدان شدم و هماهنگی های اولیه را برای دو جلسه ای که روز جمعه دارم به عمل آوردم.به خاطر نبودن اتاقی خالی در هتلی که با جیب خالی بنده متناسب باشد،به پیشنهاد یکی از دوستان به قروه آمدم و امشب را آنجا هستم.

یک نکته قبل از هر چیز نظرم را به خود جلب کرد و آن بنر های (عکسهای بزرگ) با عکس رحیمی(استاندار سابق ) بود که در سراسر شهر و حتی روستاهای اطراف نصب شده بود و انتخاب وی را به سمت معاون پارلمانی رئیس جمهور تبریک گفته بودند.حال اگر رحیمی وزیر کشور می شد چه میکردند این قروه ای ها!!! این نکته برایم جالب بود اما نمی دانم آیا به معنای محبوبیت رحیمی است یا مانند همیشه تلاش روابط عمومی های ادارات برای جلب نظر بالادستی ها؟

در خانه معلم قروه در حال صرف غذا بودم که مکالمه مراجعه کنندگان تعجبم را بر می انگیخت.درست در وسط گفتگو که داشتند کردی با هم صحبت میکردند زبان گفتگو را عوض کرده ترکی ادامه میدادند یا برعکس.برایم زندگی در شهری که همزمان دو زبان رایج داشته باشد غیرقابل باور است .

قروه با توجه به نظر ویژه مسئولان محلی ، شهر زیاد پررونقی به نظرم نیامد و از طرفی تصوری که قبلا در ذهنم داشتنم که با مردمانی خشک و عبوس هم روبرو شوم درست از آب درنیامد و در برخوردهای اندکم در طول امروز آنها را بسیار مودب و مهربان یافتم.

امروز قروه هستم،فردا همدان و روز شنبه باید در تبریز باشم.بروبچ شارنیوز هم مشغول امتحانات پایان ترم دانشگاه هستند.مدتی باید شارنیوز بدون خبر را تحمل کنید تا ببینم در بازگشت به سقز نای کارکردن برایم مانده است یا نه!!!

صدام...

 

کانال تلویزونی history برنامه بسیار دیدنی در مورد زندگی صدام حسین پخش کرد و نحوه به قدرت رسیدن و سیر تحولات زندگی این دیکتاتور معدوم را بررسی کرد.اسناد و تصاویر نشان داده شده حکایت از درنده خویی و قساوت غیرقابل باور وی میداد که البته برای ما کرده ها چیز تازه ای نبود.اما یک واقعه مهم که درست بعد از روی کار آمدن وی به وقوع پیوست بود و من  از آن بی خبر بودم ،بسیار تکان دهنده بود و از شب قبل که این برنامه را نگاه کرده ام تا الان ذهنم را به شدت به خود مشغول کرده .صدام بعد از به دست گرفتن حاکمیت عراق و مرگ مشکوک حسن البکر،سران حزب بعث را به جلسه ای دعوت می کند .دعوت شدگان تصور یک جلسه معمولی را دارند که صدام یک سری توصیه های جدید داشته باشد و نه بیشتر در حالی که دیکتاتور قصد از سر راه برداشتن رقیبان را داشت و کسانی که امکان داشت سابق بر این در مقاطعی با او مخالفتهای کرده باشند.خلاصه وی در این جلسه 5 ساعته خبر از توطئه ای بر علیه خود داد و نفراتی که تعدادشان هم زیاد بود را از میان جمع به عنوان بانیان این توطئه معرفی میکرد و نیروهای حاضر در جلسه آنها را بیرون میبردند.صدام از این تمام رویدادهای این جلسه فیلم تهیه کرده بود و صحنه های که من دیدم چنان توام با رعب وحشت حضار بود که باورتان نمی شود.امکان داشت هر کدام از حاضرین نامشان در لیست سیاه صدام میبود و همین دلهره ای مرگ زایی را ایجاد کرده بود.

صدام بر روی سن و روبروی دعوت دشگان نشسته بود و مرتب سیگار میکشد.چهره اش در نظر من بیش از هر زمان دیگری وحشت ناک شده بود.کسانی که نامشان خوانده می شد در بهت و حیرت بودند و به نمی دانستند چکار کنند تا قبل ار به بیرون هدایت شدنشان بی اختیار به این طرف و آن طرف میرفتند و دیگرانی هم که نشسته بودند بدون دلیل گریه میکردند...

اغلب کسانی که در لیست سیاه صدام قرار داشتند بدون هیچ گناهی اعدام شدند و دیگران نیز به شدت شکنجه شدند.تصور بکنید شما در این جلسه هستید و بدون هیچ تقصیری در اتهامی به شما زده شود و دیگر چه بر سرتان می آمد با خدا بود و اساسا در برابر اینچنین فردی هیچ گونه اختیاری نداشتید.

با خود فکر میکردم گروهی به آمریکا خرده میگیرند که چرا به صدام حمله کرد و جماعتی که معتقدند مردم عراق در زمان این دیکتاتور سعادتمندتر بودند چه زود این جنایات را فراموش کرده اند...

آشتی با فوتبال

بعد از سالها امشب با فوتبال خارجی آشتی کردم و یک مسابقه را تا به آخر نگاه کردم.بازی ایتالیا و هلند از مسابقات یورو ۲۰۰۸ .البته ایتالیا تیم محبوب بنده باخت آنهم با سه گل...

آخرین باری که یک بازی فوتبال را نگاه کرده بودم به فینال جام حهانی برمیگشت که هنوز در تبریز دانشجو بودم و از آن روز به بعد با تمام علاقه ای که به فوتبال داشتم حوصله نشستن پای فوتبال را نداشتم و در سال چند مسابقه داخلی مثل پرسپولیس و استقلال یا بازی های مهم تیم ملی نباشد هیچ رغبتی به دیدن فوتبال نداشتم.ماجرای فوتبال ندیدن را برای دوستی تعریف کردم میگفت: احتمالا برزگ شدی!

راستی یک توضیح مهم به مطلب قبلی اضافه کنم اینکه بر اساس یک نظریه باستانی در منطقه کردستان،گردوغبار زمانی به راه می افتد که یار یک نفر منزل را به قصد رفتن به حمام ترک کند که بعد از وقوع این عمل در جهان انقلاب می شود.شعر:

توز ئه کا توز ئه کا ...  یارم ده چی بو حه مام  ...  دنیام لی ئالوز ئه کات

گرد و غبار میکند(۲بار) ... یارم به حمام می رود  ... دنیا را بر علیه من می شوراند

ته پ و توز

وقتی می گویم این سقز شهر عجیبی است کسی باور نمیکند.امروز ته پو توز همه جار را برداشته و تنفس به سختی میسر بود . من به این سن و سال که رسیده ام همچین آب و هوایی را به چشم ندیده بودم.خصوصا امشب که هاله نوری دور اجسام  شفاف را گرفته بود که آدم را یاد فیلم های وحشتناک می انداخت.بنده که شدیدا دچار تنگی نفس شده بودم.

سقز وضعیت جدیدی را به لحاظ جوی سپری میکند .یعنی گردوغبار فراوان و غیر قابل تصور

 خدا به خیر کند

یک جلسه مهم

در دفتر بسیاری از مباحث مهم منطقه ای ،کشور و جهان بحث گذاشته می شود و راه کارهایی نیز پیشنهاد میشود.لذا این دفتر شارنیوز را دست کم نگیرید

در اینجا جلسه مهمی در حال برگزاری است که موضوع بحث پیرامون بحران دارفور و افزایش قیمت جهانی خواروبار و همچنین مشکلات فی ما بین شهرداری و قازاخانه است البته در باره آخرین اثر سفارشی یک خواننده ارزشی هم صحبت میشود.

بنده که در کمال تیزی و بدون متوجه شدن جماعت مشغول عکاسی بودم از این صحنه نتوانستم بگذرم که اوج ساده زیستی یکی از اهالی را نشان میدهد که حتی پول خریدن یک جفت جوراب را هم ندارد.البته ایشان بوی بسیار مطبوعی در فضا متساعد نمودند که برای مدتها کسی از یک کیلومتری دفتر هم نگذشت. این یک تاکتیک بود تا کسی مزاحم جلسه نشود

یک خبر خوب

امروز یک خبر خوب و خوشحال کننده دریافت کردم و آن اعلام نتایج پذیرفته شدگان آزمون تخصصی رشته های پزشکی بود که با کمال خوشبختی خواهرم -دکتر بیان- در رشته داخلی پذیرفته شد.این موفقیت رو به دکتر بیان و دکتر افشین عزیز و البته تمام خانواده تبریک میگم و امیدوارم این قبیل موفقیت ها در آینده نیز تداوم داشته باشد.همگی خوشحالیم.

در ضمن مسافرت خوش بگذرد و امیدوارم لیست سفارشات بنده را در دولت منزل جا نگذارید.

خفقان

مشت میکوبم بر در
  پنجه میسایم بر پنجره ها
  من دچار خفقانم خفقان...
  من به تنگ آمده ام از همه چیز
  بگذارید هواری بزنم آه...
  هان با شما هستم این درها را بازکنید
.
  من هوارم را سر خواهم داد
  چاره ی درد مرا باید این داد کند
  از شما خفته ی چند چه کسی می آید با من فریاد بکشد؟
  مشت میکوبم بر در
  پنجه میسایم بر پنجره ها
  من دچار خفقانم خفقان...
  من به تنگ آمده ام از همه چیز
  بگذارید هواری بزنم آه...

فریدون مشیری

گفته های مشابه از سر درد

دیروز وقتی که هوا تاریک شده بود سوار تاکسی شدم تا به خانه بیایم.راننده تاکسی که همچون دیگر همکاران خود علاقه فراوانی به صحبت کردن و البته گلایه کردن داشت شروع به صحبت از هر دری کرد .در خلال صحبت هایش پرسیدم کاروکاسبی چطوره؟ گفت بد و ادامه داد توان اقتصادی مردم کاهش پیدا کرده و مردم ابتدا به جیبشان نگاه میکنند اگر ته جیبشان پول بود،سوار تاکسی میشوند اگر نه پای پیاده به راه می افتند.که ظارا این روزها مردم پای پیاده را ترجیح میدهند

امروز با یکی از دوستانم در یکی از آی اس پی های سقز صحبت میکردم و پرسیدم اوضاع فروش کارت چطور است ؟ گفت بد و ادامه داد مردم تحت فشار اقتصادی هستند و در این شرایط برای اولویت پانزدهم شان که اینترنت باشد پولی باقی نمی ماند.

گفته های مشابهی را در صنوف مختلف میتوان یافت که همه علی رغم تفاوت نگرششان نسبت به موضوعات کلان در یک مورد اتفاق نظر دارند و آن پایین آمدن قدرت خرید مردم و دست به گریبان شدن آنها با مشکلات متعدد اقتصادی است.

مردم تحت فشار هستند و این ارتباطی به گرایش سیاسی و یا در صد شرکت در انتخابات و بسیجی یا غیر بسیجی بودنشان ندارد.یلکه به تصمیمات نادرست مدیرانی برمیگردد که به جای اداره مملکت برپایه علم،علاقه دارند از کمک های غیبی مدد بگیرند.

شهردار شیش لول بند

عرض می شود که بعضی از اخباری که به ما میرسد و از صحت آن مطمون هستیم  بسیار کلی و فاقد جزئیاتی است که به درک موضوع کمک کند که معمولا این جور اخبار را در بخش وبلاگ شارنیوز –که کلی هم جنجالی است- می آوریم.بعضی دیگر از اخبار یه جورایی به سقز ربط دارد و یه جورایی هم ندارد که تکلیفمان در این مورد روشن نیست و چون عرق سقزی داریم وهمین شهر را در کل شهرهای دنیا "شهر" به می دانیم لذا اخباری که خیلی به آن مربوط نباشد را نمی آوریم(به استثنای مورادی) حالا اتفاقی جالب و خواندنی در ارتباط با شهردار سابق سقز که اکنون شهردار مریوان است روی داده که گذشتن از کنار آن به سادگی امکانپذیر نیست:

خبر رسید که جناب شهردار مریوان هفت تیر به دست شده است  و بر روی یکی از اعضای شورای شهر مریوان اسلحه کشیده است.منابع مطلع به ما خبر دادند که در جلسه ای در شهرداری مریوان بر سر آسفالت یکی از خیابان ها اختلاف نظرهایی در میگیرید که عضو ضعیفه شورای مریوان که احتمالا شهرداری را به جای منزل اشتباه می گیریند به سمت شهردار برخی وسایل روی میز را پرتاب میکنند و جناب شهردار هم که شهرداری را با میدان جنگ اشتباه میگیرد به سمت ایشان اسلحه میکشد.حتما از خود میپرسید شهردار را چه به اسلحه که جوابش را نمی دانیم؟

خبر را تا این حد داریم و نه بیشتر و البته نمی دانیم به سقز مربوط می شود یا خیر

اما خبر دیگری در بانه کلی سر و صدا کرده و آن کشته شدن یک مامور نیروی انتظامی بانه به دست افراد ناشناس است که هیچ خبرگزاری دولتی ای به آن اشاره نکرد.حالا درجه این مامور چی بوده کی کشته در کدام بخش کار میکرده و... اطلاعی در دست نداریم...

راستی امشب سیم ماهواره یکی از همسایه هایمان را اجاره گرفتیم ساعتی 1000 تومان که دست برقضا مسعود بهنود میهمان برنامه voa بود و بسیار حکیمانه جواب مجری عقده ای برنامه را داد.اگر ندیدید ،ببینید!

نوکرم سه نه

دوم خرداد.خاطره ای و دیگر هیچ

دوم خرداد است و حرف برای گفتن زیاد اما چه سود که که آنچنان دست آوردهای دوم خرداد و حرکت ایران به سمت دموکراسی نحت الشعاع عملکرد نولت نهم قرار گرفته است که بادآوری این روز هیچ دردی را از ملتی که هشتشان گرو نهشان است دوا نمی کند و اگر روزی صحیت از توسعه سیاسی و اقتصادی گفتمان غالب بود،مطالبات مردم به فرار از چنبره فقر و تامین معاش روزانه یا وهم فردای مبهم تقلیل یافته است و اساسا همین که بتوانیم روزگار را بدون آزار دولت بگذرانیم عطای خواستهای متعالی سابق خود رابه عطایش می بخشیم.

هیچ خبر دارید وزارت ارشاد با فرهنگ این مردم چه کرده یا اقتصاد مملکت دچار چه فلاکتی شده است.حتما از احوالات رسانه های مستقل خبر دارید یا مثلا از کردستان خبری دارید که کاروانی از مدیران با اتوبوس آمده اند و روزی هم با اتوبوس خواهند رفت و نه جوابی به کسی خواهند داد به مسئولیت بدبختی های آینده ما را برعهده خواهند گرفت! در این شرایط تنها چیزی که شنیده نمی شود مطالبات قومی ما کردها است چه که وقتی از فردای زندگی ات مطمئن نیستی نمی توانی به چیزی دیگری فکر کنی و البته به یاد بیاوریم که زمانی این امکان فراهم بود.

اصولا سطح حکومت داری به شدت تنزل پیدا کرده است امروز با دوستان بحث بر سر چند مدیر رده پایین و میانی شهر بود و تصمیمات بچه گانه آنها و اینکه این ها در قواره پستی که در اختیار دارند نیستند، با خود فکر می کردم مگر در رده های بالاتر براساس شایستگی مدیران انتخاب میشوند که ما بند کنیم به شهر سقز و استان کردستان .

واقعا دوران سختی است که به یاد آوردن دوم خرداد تنها خوش بودن با خاطره ای است و بس.

مدتی است روبه راه نیستم و از نوشتنم سر از اشتیاق نیست

خلاصه این روز را به همه که خود را در این روز شریک میدانند تبریک میگویم خصوصا به سید دوستداشتنی .به یاد دو روزی که با او گذراندم...

من و خاتمی